تبليغاتX
میوه ممنوع
با خاطرات تو

مي خواهمت

ترانه ي گندم! شميم دشت!

مي جويمت

ترنّم باران! صداي صبح!

تو در تمام خاطره هايم نشسته اي

من، پشت مرزهاي دلت ايستاده ام

اندوه مي خورم،

وقتي كه نيستي.

اي زورق قشنگ! به درياي كيستي؟!

سهم من است ميوه ي ممنوع چشمهات

اركيده ي لطيف! تو درپاي كيستي؟!

از صبح تا به شام، دعا مي كنم تو را :

«اي تُرد همچو ياس!

دور از تو باد

حمله پرالتهاب داس

گلبرگ!

تا ابد نرسد بر تو دست مرگ

يا حمله ي تگرگ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:18  توسط بهروز آورزمان | 

 

آه

موسايي را كه در سبد غفلت

به نيل سپردم،

آيا دوباره به فرعون آغوش من باز مي گردد؟!

نفرين بر اين غرور!

***

اي چشم هاي تو قبس!

وسعي من ،

بين كوه هاي پرسراب وصل،

عبث.

***

 

 

نمي دانم

كه اگر پاي بفشارم

زمزمي از مهر مي جوشد؟!

ساراي من!

به دريچه اي كه رو به صحرا باز مي شود، چشم بدوز

كه ابراهيم تو باز خواهد گشت

اگر حسادت رقيب بگذارد.

***

وقتي كه مي خنديدي

به دل مي گفتم:

«از اين طوفان خواهم رهيد»

ـايستاده بر قله ي غرور

و غرق در خيال هاي واهي­ـ

همچون پسر نوح!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:16  توسط بهروز آورزمان | 

 

دور باش عيبي ندارد دست از من برمدار
ماه و خورشيديم دور از هم وليكن هم مدار


ماه هم از بركه ي خود دور، اما با وي است
مي شود خود دور بود، اما هميشه در كنار


ما دو تا ريل موازي، جاي شكرش باقي است
مي شود ده كوپه آن سوتر، وليكن هم قطار


نور چشمانت، ستاره، كهكشان ها، فاصله
حاضرم حتي اگر صد سال نوري، انتظار


موي خرمايي ولب، خرمايي، اما بر نخيل
خود بگو ما را چه سودي هست خرما بر مزار


لب كه قابل نيستم، بگذار گوشت را به خاك
مي رسد از گورمن آواي يارا... يار... يار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:14  توسط بهروز آورزمان | 

دلم براي تو و آن نگاه تنگ شده
براي مزه ي خوب گناه تنگ شده


دلم براي شب شعر چشم هاي تو، آه!
براي خنده ي گه گاه ماه تنگ شده


دلم براي كلاس و حياط دانشگاه
براي شيطنت گاه گاه تنگ شده


دلم براي خموشيّ انتظار وقرار
براي نيمكت رو به راه تنگ شده


دلم براي نفس هاي تند و دلهره ها
براي واژه خوشرنگ آه تنگ شده


غزل به قافيه ي آه و ماه و راه و گناه!
دلــــم بــراي تــــو و آن نــگــاه تــنــگ شــــده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط بهروز آورزمان | 
 

 

بي تو هر لحظه هزاران سال است
دلم از عشق تو مالامال است


هر كسي را خبر يار رسيد
ميوه ي وصل من اما كال است


سال تحويل شد اما افسوس
ماهي تُنگ دلم بي حال است


قفسي باز و كبوتر مانده است
چه شده؟ مي داني؟ بي بال است!


غزل عاشقي از ذهن پريد
شاعر شعر دل من، لال است


فال حافظ زده ام، مي خوانم:
نــوبـــت مـحـــنـــت مـــن امـــســـال اســـت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:11  توسط بهروز آورزمان | 

 

قسمت دل، اندوه، بهره ي شب، ماه است
گرگها آزاد و سهم يوسف، چاه است


تيشه سهم فرهاد، سهم شيرين، تلخي است
سهم ليلي حسرت، سهم مجنون، آه است


روزگاري است كه دل، بي تو است و بيدل
شب من بي ماه و قلعه ام بي شاه است


ميوه ي كال تويي، خواهش خاك منم
تارسيدن اي دوست، صبر بس جانكاه است


ميوه ي ممنوعت، سهم دستان من است
جاذبه، سيب، سقوط، لحظه ي دلخواه است


اي شراب نارس! كاش مي دانستم
« تا طــلــوع انــگــور، چنــد ســاعــــت راه اســت»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:59  توسط بهروز آورزمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این اشعار از مجموعه ی میوه ی ممنوع گزیده شده است.
انتشارات فصل پنجم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM